پرچونه

امروز جلسه ماهانه دانشجوهای دکترا گروهمون بود. طبق روال عادی دور هم نشستیم و در مورد مسائل مربوط به پروژه هامون صحبت کردیم. یکی از خاصیت های این جلسه ماهانه اینه که از حرفای خاله زنکی که توی گروه هست خبردار میشیم. هرکسی هر چیزی گیرش اومده میریزه وسط. کی میخواد بره. کی میخواد بیاد. کی میخواد قراردادشو تمدید کنه. قرارداد کی رو نمیخواند تمدید کنند. دفتر فلانی قرار بره فلان جا. اون یکی این طوری. این یکی ... . گرچه بینهایت خاله زنکی هست ولی بسیار هم مفیده و البته مهیج. البته این حرفای خاله زنکی موضوع اصلی جلسه نیستند و هروقت پیش میاد بچه ها در مورد این جور چیزا صحبت میکنند ولی خوب به نظر من این حرفای غیر رسمی خاله زنکی خیلی مهم هستند چون به آدم کمک میکنند رفتارش رو به بهترین نحو با هرکس تنظیم کنه. بگذریم... . یه بابایی هست توی این جلسه که خیلی پر حرفه. امروز توی جلسه شروع کرد به صحبت کردن و یه ریز و پشت سر هم حرف میزد. هر موضوعی پیش میومد چونه اش به کار می افتاد و به هیچ وجه هم بی خیال نمیشد. قشنگ سر من درد گرفته بود. چند بار وسط حرف زدنش طوری گفتم OK که هر کس دیگه ای غیر از اون بود میفهمید باید بس کنه. ولی این بنده خدا همه گیرنده هاشو خاموش کرده بود و هرچی انرژی داشت ریخته بود در طبق اخلاص و از دهان مبارک جهت پخش فیض استفاده میکرد. اونهم چه فیضی... سه فاز آدم میپرید از بس دری وری میگفت. اولش گفتم سرم درد گرفته. باز هم نفهمید منظورم چیه. بعدش که صحبت یکی دیگه از اعضای گروه شد که اونهم خیلی حراف هست. من به عنوان یه قانون کلی گفتم که من نمیفهمم چرا بعضی ها متوجه نیستند که اگر وقتی که حرف میزنند شنونده عکس العمل مثبت نشون نمیده (ترجمه دقیقی از جمله ای که گفتم نیست ولی ترجمه دیگه ای به ذهنم نرسید) منظورش اینه که لطقا خفه شو. برادرمون باز هم نگرفت قضیه رو. من هم دیگه بی خیال شدم و سعی کردم که بر و بکسو قانع کنم که زودتر جلسه رو تموم کنیم وگرنه باید بلند میشدم از جلسه میومدم بیرون ازبس سرم درد گرفته بود. آخه برادر من آدم اینقدر حرف میزنه؟ فکر گوش ما نیستی فکر فک خودت باش. در طول جلسه با خودم گفتم لابد این سیگنالهایی که من واسه این سیب زمینی فرستادم به اندازه کافی گویا نبوده. بعد از جلسه کاشف به عمل اومد که همه گرفتند جریانو غیر از اونی که باید میگرفته.

/ 3 نظر / 28 بازدید
ارسلان

سلام مهندس جون بهوبلاگم بيا که برات يه نقشه ای کشيدم

سيد محمد طاهری

سلام عليکم و رحمت الله آقای دکتر! چه طوری؟ ببينم اسم من احتمالا يه جايی به گوشت نخورده؟ دوست و همبازی کودکی و همراز نوجوان در چه حالی؟ خبری از ما نمی گيری؟ من که هميشه جويای احوالت هستم. خبر نداشتم وبلاگ داری. خوشحال شدم بالاخره يه راه تماس باهات پيدا کردم. منتظرتم.

سيد محمد طاهری

راستی اين هم آدرس وبلاگ منه: http://mehromaah-art.blogfa.com/