نوت بوک بدون سيستم عامل
به نظر من نباید نوت بوک ها رو همراه سیستم عامل بفروشند چون که قیمتش رو بیخودی زیاد میکنه. بایستی مشتری مختار باشه که نوت بوکش رو با سیستم عامل بخره یا بدون سیستم عامل (البته با قیمت کمتر) که اگر دلش خواست بتونه سیستم عامل های کد-باز مثل لینوکس یا هر سیستم عامل دیگه ای روش نصب کنه. اگر شما هم موافق هستید به این ایده توی سایت ایده های دل (Dell) رای بدهید:
http://www.ideastorm.com/article/show/71670/Sell_PCs_with_no_OS
ناتوان يا پرتوان
این روزا یه بحثی در دنیای بیومکانیک راه افتاده راجع به اسکار پیستوریوس از آفریقای جنوبی. اسکار یه دونده معلول هست که هر دو پاش رو از زانو به پایین در کودکی به خاطر بیماری از دست داده. ولی با استفاده از دو تا پروتز j-شکل که از الیاف کربن تهیه شده اند و اسمشون چیتا هست اسکار الان میتونه راه بره و حتی بدوه و نه تنها بدوه که خیلی هم سریع بدوه. اسکار الان ۱۰۰ متر رو در ۹/۱۰ ثانیه، ۲۰۰ متر رو در۵۸/۲۰ ثانیه و ۴۰۰ متر رو در ۳۴/۴۶ ثانیه میدوه. خوب تا این جاش مشکلی نیست و همه خوشحال هستند. مشکل از اونجایی شروع میشه که اسکار قصد داره در مسابقات دو المپیک مردان سال ۲۰۰۸ (چین) شرکت کنه. البته رکوردهای اسکار برای ورود به مسابقات دو مردان المپیک کافی نیستند ولی رکوردهای اسکار دارند دائماْ بهتر میشند و تا المپیک هم ۱۵ ماه باقی مونده. در واقع اگر اسکار در مسابقات دو زنان المپیک ۲۰۰۴ با این رکوردهایی که حالا داره شرکت کرده بود مدال طلا رو میتونست بگیره. به دلیل این که اسکار از پروتزهای چیتا استفاده میکنه که توانایی ذخیره الاستیک انرژی رو دارند IAAF نمیخواد بهش اجازه بده که در المپیک ۲۰۰۸ شرکت کنه و استدلالش هم اینه که این پروتزها باعث میشند که اسکار نسبت به ورزشکارانی که از اندامهای طبیعی خودشون استفاده میکنند مزیت پیدا کنه. البته باید به این نکته هم توجه کرد که این پروتزها ها فقط ۸۰ درصد انرژی رو که ذخیره کردند بر میگردونند. حالا سوال اینه که آیا باید به اسکار اجازه داد در المپیک شرکت کنه یا نه. اگر به این موضوع علاقه مند هستید گزارش نیویورک تایمز رو (که منبع اصلی این پست هم بوده) در این مورد بخونید. یه گزارش دیگه هم در مجله اسپکتروم IEEE در این مورد چاپ شده که ممکنه واستون جالب باشه. اگر دلتون خواست توی بخش نظر های این پست بگید نظرتون چیه و آیا باید به اسکار اجازه داده بشه توی المپیک شرکت کنه یا نه؟مارکوپولو
یکی از دوستان میگفت مارکوپولو شدی. راست میگفت چند تا مسافرت کاری پشت سر هم پیش اومده که یه کمی روال زندگیمو تغییر داده. چند روز که مسافرت هستی که خوب روال زندگی خود به خود تغییر میکنه. چند روز قبلش هم در صدد تدارک مسافرت هستی و بعد از برگشتن هم یکی دو روز توی حال و هوای سفر. بین دو تا مسافرت هم که آدم گیج میزنه و دست و دلش درست به کار نمیره. نتیجه اش این میشه که گیج گیج میزنی که کدوم کار رو کی انجام بدی و طبیعتاْ یه سری کارها خود به خود عقب میفتند و کنسل میشند. اولین قربانی هم معمولاْ وبلاگ نویسیه. اینه که چند وقتیه پست ننوشتم. ولی غصه نخورید قول میدم دوباره برگردم و از اون مزخرفات باز هم بنویسم.
درباره باتری کامپيوتر (نوت بوک)
همه ما چیزای زیادی در مورد این شنیدیم که چطوری باید از باتری نوت بوک مراقبت کرد طوری که بیشترین استفاده رو بشه ازش کرد و عمرش ماکزیمم بشه. به بعضی دلایل خاص من دو مرتبه به این موضوع علاقه مند شدم و یه جستجویی توی اینترنت انجام دادم و نتایجی به دست آوردم که با اون چیزی که شنیده بودم خیلی تفاوت داشت. البته بایستی تاکید کنم که این اطلاعاتی که من اینجا خدمتتون عرض میکنم مربوط به باتریهای یون لیتیم (Lithium-Ion) هست که در خیلی از نوت بوک های جدید استفاده میشه و ممکنه برای انواع دیگه باتریها درست نباشه. منبع این مطالب هم این سایت هست به اضافه تفکرات و تجربیات خودم. اگر میخواهید از این مطالب استفاده کنید با مسوولیت خودتون این کار رو بکنید چون که معلوم نیست این آقا حرفای درستی زده باشه یا این که حرفای من به درد بخور باشند.
۱. از دشارژ کردن کامل باتری به دفعات متعدد و پشت سر هم خودداری کنید. دشارژ کردن جزئی (partial discharge) و شارژ کردن متعدد بهتر از دشارژ کردن کامل باتری هست. از این نظر باتریهای لیتیم با باتریهای نیکل تفاوت دارند. عمر کم در باتریهای لیتیم بیشتر به دلیل حرارت هست تا الگوی شارژ و دشارژ کردن.
۲. به ازای هر ۳۰ شارژ یه دشارژ کامل انجام دهید (یه توضیح سختی توی اون سایته واسه این کار نوشته بود که چون نفهمیدم اینجا نیاوردم. اگر خیلی به دلیل این کار علاقه مند هستید یا اگر کلاْ دنبال چیزای سخت میگردید برید توی اون سایت بخونید و اگر فهمیدید به ما هم بگید.)
۳. باتری رو در جای خنک نگه دارید و از قرار دادن کامپیوتر در اتومبیل به خصوص در تابستونای گرم تهران خودداری کنید.
۴. اگر قرار است که کامپیوتر مدت زیادی مستقیماْ به پریز برق وصل باشه و از باتری استفاده نشه. باتری رو خارج کنید و در یه چیز مناسبی بپیچید که گرد و غبار توش نره . بذاریدش توی یخچال. اگر میخواهید این کار رو بکنید باتری رو در حالت ۴۰٪ شارژ کنار بگذارید. مواظب باشیدکه در محل خالی باتری در نوت بوک گرد و غبار جمع نشه که بعداْ باعث دردسر میشه. موقع درآوردن باتری و موقع برگرداندن باتری سرجاش مطمئن شوید که کامپیوتر خاموش هست.
۵. اگر باتری اضافی هم خریدید یا میخواهید بخرید برید اون سایتو بخونید چون من هیچ علاقه ای به باتری اضافی ندارم چیزی در این مورد ننوشتم.
بازی ترس
آقا من به بازی ترس دعوت شدم توسط ارسلان خان!
حالا بگذریم که تا قبل از این که به طور رسمی به بازی دعوت بشم اصلاْ خبر نداشتم که همچین چیزی وجود داره. به هر حال فرقی نمیکنه چون من مثل بازی شب یلدا نصف بازی رو انجام میدم یعنی ۳ تا چیز که ازش میترسیدم در بچگی رو مینویسم ولی ۸ نفری رو که قرار بود معرفی کنم نمیکنم. دلیلش هم عیناْ مثل دفعه پیش هست من اصلاْ ۸ تا وبلاگ نویس نمیشناسم که .. . خوب بگذریم بنده در بچگی از این ۳ تا میترسیدم:
۱. گم شدن. از این خیلی میترسیدم که وقتی با بزرگتر ها میرم بیرون گم بشم. یکی از خاله هام که تفاوت سنیش هم با من کم هست (حدود ۷ سال) سر این جریان منو زیاد اذیت میکرد. مثلاْ وقتی میرفتم بیرون باهاش یواشکی یه جایی قایم میشد و من فکر میکردم که رفته و من گم شدم . کلی میترسیدم. بعد که حسابی ترسیدم از یه جایی میپرید بیرون و خلاصه منو میترسوند و گریه مو درمی آورد و خودش هم حسابی میخندید (یه کمی به جریان آب اضافه کردم. بنده خدا این قدر هم وحشتناک نبود).
۲. همون خاله کذایی که خدمتتون عرض کردم در زمان شباب خودش و بچگی بنده لولو میشد و منو میترسوند. لازم نبود ملافه سفید هم روی سرش بندازه. همین که دستاشو مثل لولوها تکون میداد من از ترس زهره ترک شده بودم. واسه همین هم اصلاْ دوست نداشتم باهاش تنها باشم توی خونه مادربزرگم.
۳. خونه ما دستشویی توی حیاط بود (هنوز هم هست) و من وقتی بچه بودم خیلی میترسیدم برم دستشویی. حتماْ باید یه کسی پشت در دستشویی رژه میرفت تا بنده بتونم با خبال راحت دستشویی برم.
پرچونه
امروز جلسه ماهانه دانشجوهای دکترا گروهمون بود. طبق روال عادی دور هم نشستیم و در مورد مسائل مربوط به پروژه هامون صحبت کردیم. یکی از خاصیت های این جلسه ماهانه اینه که از حرفای خاله زنکی که توی گروه هست خبردار میشیم. هرکسی هر چیزی گیرش اومده میریزه وسط. کی میخواد بره. کی میخواد بیاد. کی میخواد قراردادشو تمدید کنه. قرارداد کی رو نمیخواند تمدید کنند. دفتر فلانی قرار بره فلان جا. اون یکی این طوری. این یکی ... . گرچه بینهایت خاله زنکی هست ولی بسیار هم مفیده و البته مهیج. البته این حرفای خاله زنکی موضوع اصلی جلسه نیستند و هروقت پیش میاد بچه ها در مورد این جور چیزا صحبت میکنند ولی خوب به نظر من این حرفای غیر رسمی خاله زنکی خیلی مهم هستند چون به آدم کمک میکنند رفتارش رو به بهترین نحو با هرکس تنظیم کنه. بگذریم... . یه بابایی هست توی این جلسه که خیلی پر حرفه. امروز توی جلسه شروع کرد به صحبت کردن و یه ریز و پشت سر هم حرف میزد. هر موضوعی پیش میومد چونه اش به کار می افتاد و به هیچ وجه هم بی خیال نمیشد. قشنگ سر من درد گرفته بود. چند بار وسط حرف زدنش طوری گفتم OK که هر کس دیگه ای غیر از اون بود میفهمید باید بس کنه. ولی این بنده خدا همه گیرنده هاشو خاموش کرده بود و هرچی انرژی داشت ریخته بود در طبق اخلاص و از دهان مبارک جهت پخش فیض استفاده میکرد. اونهم چه فیضی... سه فاز آدم میپرید از بس دری وری میگفت. اولش گفتم سرم درد گرفته. باز هم نفهمید منظورم چیه. بعدش که صحبت یکی دیگه از اعضای گروه شد که اونهم خیلی حراف هست. من به عنوان یه قانون کلی گفتم که من نمیفهمم چرا بعضی ها متوجه نیستند که اگر وقتی که حرف میزنند شنونده عکس العمل مثبت نشون نمیده (ترجمه دقیقی از جمله ای که گفتم نیست ولی ترجمه دیگه ای به ذهنم نرسید) منظورش اینه که لطقا خفه شو. برادرمون باز هم نگرفت قضیه رو. من هم دیگه بی خیال شدم و سعی کردم که بر و بکسو قانع کنم که زودتر جلسه رو تموم کنیم وگرنه باید بلند میشدم از جلسه میومدم بیرون ازبس سرم درد گرفته بود. آخه برادر من آدم اینقدر حرف میزنه؟ فکر گوش ما نیستی فکر فک خودت باش. در طول جلسه با خودم گفتم لابد این سیگنالهایی که من واسه این سیب زمینی فرستادم به اندازه کافی گویا نبوده. بعد از جلسه کاشف به عمل اومد که همه گرفتند جریانو غیر از اونی که باید میگرفته.
خوش استيل

این صندلی نماد یک سبک هنری هست به نام «د استیل» یا «De Stijl». این سبک (بر خلاف چیزهای زیاد دیگه ای که هلندیها به عاریت گرفته اند) خیلی هلندیه. از مشخصات این سبک اینه که اثر هنری خلق شده (حالا مربوط به هنر محض باشه مثل نقاشی یا هنر کاربردی مثل طراحی صنعتی) از خطوط کاملاْ صاف عمودی و افقی و رنگ های اصلی (نه ترکیبی) ساخته میشه. این سبک هنری بین سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۳۱ در بین یه مشت هنرمند (بیکار) هلندی رواج پیدا کرده بود. در بین این حلقه هنرمندان که گرد مجله ای که با همین نام (د استیل) منتشر میشد جمع شده بودند از نقاش (مثل موندریان Piet Mondrian و وان در لک Bart van der Leck) تا آرشتیکت (مثل ریت فلد Gerrit Rietveld و اد J.J.P. Oud) پبدا میشده. این نشمینگاه هنری (عکس بالای پست رو میگم) هم اثر هنری جناب رت فیلد هستند (همون میتی کموند خودمون- احترام بگذارید
). حالا اینا رو نوشتم فکر نکنید من اصولاْ به هنر علاقه دارم یا این که چیزی در مورد هنر (یا خدای ناکرده) تاریخ هنر سرم میشه. جمعه ای رفته بودیم موزه مرکزی اوترخت با دو تا از دوستان (که یکیشون طراحی صنعتی میخونه) و دوستان بنده رو در این رابطه توجیه کردند. بقیه اش رو هم از راهنمای موزه و ویکیپدیا کش رفتم و اینجا نوشتم که خیلی با سواد به نظر بیام. حالا خداییش تریپ وبلاگ با کلاس شده یا نه؟
برای حسن ختام هم یه نقاشی خوش استیل از موندریان براتون میذارم:

آخه خداییش کجای این شبیه نقاشیه؟ من بچه که بودم از این چیزا میکشیدم همه بهم میگفتند بی استعداد. البته مواظب باشید این حرفا رو هنریها نخونند. این رفیق شفیق ما که ذکر خیرش در بالا اومد (که طراحی صنعتی میخونه) از دادائیست ها هم برامون صحبت کرد و از نقاشی و البته شعرشون. میگفت (راست و دروغش با خودش) که دادائیست ها وقتی میخواند شعر بگند یه سری کلمه از روزنامه درمیارند بعد میریزند توی یه ظرفی چیزی و به هم میزنند و شانسی یه سری کلمه از توی ظرف در میارند و بغل هم میچینند و این میشه شعر. آخه خدائیش آدم یه سری کلمه رو شانسی بغل هم بچینه شعر ازش درمیاد؟ یعنی چیده شدن رندم کلمات بغل هم میشه هنر؟ آخه آدم دردشو به کی بگه. توی این تعطیلی و تنهایی و ... باید از دست این دادائیست ها هم بکشیم!
تعطيلات
گفته بودم که تعطیلات عید پاک با آخر هفته قاطی شده و جمعاْ ۴ روز تعطیلی پشت سر هم درست شده. من هم که حسابی شکارم از دست این تعطیلات. دلم خوش بود چند ساعتی هر روز میرفتم دانشگاه کارهامو یه کمی سر و سامون میدادم که اون هم امروز که رفتم دیدم که در دانشگاه با کارت من باز نمیشه حالا نمیدونم یادم رفته برم اعتبار کارتمو تمدید کنم یا این که کلاْ امروز دانشگاه بسته بوده. تازه فردا هم هست. چه احمقانه! دو روز تعطیلی خیلی احمقانه! تازه امروز حتی تا رتردام هم رفتم بلکه چهار تا مغازه باز باشه یه چرخی بزنم یه خریدی بکنم که اون جا هم همه جا بسته بود. حسابی کفرم دراومده بود تازه ۸/۴ یورو پول قطار دادم. آخرش فقط یه رمان خریدم از توی ایستگاه قطار که بلکه یه کمی وقتمو پر کنه. ولی یه چیز جالبی بود توی رتردام. از اولش که رسیدم توی ایستگاه دیدم که کلی مامور پلیس ریخته اونجا. نمیدونستم چه خبره. توی شهر هم پر از مامورای پلیس بود. موقع برگشتن توی کتابفروشی بودم که دیدم کلی از این جوون ها دارند هیاهو میکنند و آواز میخونند و از این جور چیزها. به نظر میرسید که مسابقه فوتبالی چیزی باشه ولی مطمئن نیستم. جالب تر از همش پلیسهای اسب سوار بودند که من تا حالا ندیده بودم و بار اولم بود میدیدم. فکر کنم خیلی از افراد دیگه هم ندیده بودند چون تقریباْ هر کسی که رد میشد کلی نگاهشون میکرد.معنی خوردنيها
هشدار: اگر دارید سعی میکنید با رژیم غذایی وزنتان را کم کنید این پست ممکن است برای شما آثار سوء وزنی داشته باشد!
نه بابا هشدار بالا رو زیاد جدی نگیرید. فقط خواستم بازار گرمی کرده باشم. یادم میاد کوچیک تر (دبیرستانی) که بودم یک کتاب ریاضیات گسسته میخوندم (فکر کنم گریمالدی بود) که توی تمرینهای اون فصلهای اولش اونجایی که اصل ضرب رو میگفت یکی از مساله هاش در مورد انواع ماستهای میوه ای بود که با ترکیب مواد مختلف میشد ساخت یا چیزی شبیه به این. اون موقع فکر میکردم عجب چیز بیمزه ای باید باشه ماست میوه ای. الان با اجازه تون دارم ماست میوه ای میخورم. با طعم هلو (و تکه های هلو داخل ماست). اصلاْ چیز بدمزه ای نیست و در واقع باید بگم که خیلی هم خوشمزه است. از طرف دیگه نمیتونید تصور کنید چقدر دلم برای نون سنگک کنجیدی تنگ شده. خوب این ها دو روی دو تا سکه هستند که هیچ ربطی به هم ندارند.
در واقع پیام اخلاقی پست امروز رو میخوام اول بگم: معنی خوردنیها توی ایران هیچ ربطی به معنی خوردنیها توی هلند نداره. فکرش رو بنید کسی بخواد توی ماست های ایران میوه بریزه و شیرینشون بکنه. فکر میکنم اصلاْ خوشمزه نشه چون که اون ماست اصلاْ برای این کار درست نشده. ولی ماستهای میوه ای فرق میکنند. اصلاْ برای این کار ساخته شدند. یا مثلاْ معنی پنیر توی ایران خیلی فرق داره یا معنی پنیر توی هلند. اولاْ که هلندیها صبحونه و نهار وشام و بین این وعده ها همش پنیر میخورند. کلاْ اگر بهشون پنیر بدید و نون و شیر و سیب زمینی به هیچ چیز دیگه ای احتیاج ندارند و میتونند بدون چیزهای دیگه راحت و خوشحال زندگی کنند. ولی معنی پنیر توی هلند با معنی پنیر توی ایران فرق میکنه. خیلی زیاد هم فرق میکنه. معنی پنیر توی هلند یا معنی پنیر توی فرانسه هم از زمین تا آسمون فرق میکنه. هلندیها عمدتاْ یه جور پنیر دارند و منظورشون از «پنیر» همون یه جور پنیره. البته پنیرهای دیگه رو هم مصرف میکنند ولی معنی «پنیر» براشون همونیه که گفتم. این پنیر هم براساس قدمتش یعنی این که چقدر از ساختنش میگذره به چند دسته تقسیم میشه. مثلاٌ یونگ (جوان)، یونگ بلیخن (چیزی بین جوان و قدیمی)، بلیخن (قدیمی) و اکسترا بلیخن (خیلی قدیمی). اصولاْ پنیر هم هرچی از زمان ساختش بیشتر میگذره به قول خودشون «قوی تر» میشه و به زبون خودمونی عملش میره بالا و به درد هلندیهای از بیخ هلندی میخوره.
توی فرانسه ولی انواع و اقسام پنیرهای جورواجور وجود دارند. میگند توی فرانسه میتونی توی یکسال هر روز یه نوع پنیر جدید بخوری و تا آخر سال هیچ پنیری رو دوبار نخوری. داستان شیر هم توی هلند چیز عجیبیه. این بندگان خدا همشون با نهارشون شیر میخورند. البته وقتی میگم نهار ذهنتون نره طرف نهارای ایران. اینجا منظور از نهار یا نون و پنیره یا یه چیز دیگه ای در همون حد ساده (مثلاْ نون و کره، سالاد و میوه، سوپ). دیگه خیلی که حال بدن به خودشون چندتا تیکه کالباس یا یه دونه همبرگر یا کروکت (کروکت یه چیز خیلی سختیه که من هنوز نفهمیدم درست چیه و به دلیل حلال نبودن گوشت های رستوران دانشگاه تا حالا نخورده ام و فکر نکنم هیچ وقت بفهمم چی هست) میگیرند. از نظر حجم هم نهارشون از فحش هم بدتره. انگشت کوچیکه پای من هم با نهاری که اینا میخورند سیر نمیشه. ولی چی بگم از شامشون. البته من فقط شامهای رسمی شون رو دیدم. واسه شام اول یه چیزی برای شروع میارند (استارتر) بعد هم دو یا سه سری غذاهای مختلف سرو میکنند و تازه بعدش هم دسر میخورند و کل ماجرا راحت یه ساعت طول میکشه و بعضاْ بیشتر. تازه توی مهمونیهای رسمیشون سی تا قاشق و چنگال و چاقو و لیوان میذارند که هر کدوم واسه یه چیزیه. من هیچ وقت نفهمیدم چرا این همه قاشق چنگال کثیف میکنند. اصل غذا خوردنه که با یه قاشق و یه چنگال و فوقش یه چاقو میشه همه غذاها رو خورد و تازه خوبشو بخواین از همه بهتر دست خود آدمه که کلی هم حالش بیشتره.
در مورد خوردنی ها توی هلند خیلی حرفهای بیشتری دارم ولی ترجیح میدم بیشتر از این حرف نزنم چون تجربه نشون داده که پست های بلند خواننده کمتری دارند (از روی تعداد کامنت ها میگم).
سال نو مبارک و بقيه مسائل
سلام
سال نوی همه مبارک! تبریک به این بیمزگی توی همه عمرم نگفته بودم شاید. روز پنجم فروردین. از چند هزار کیلومتر مسافت. بدون هیچ صدا و احساس. فقط همین: «سال نوی همه مبارک!».
خوب حالا سوال اینه: آیا بنده دلم برای نوروز توی ایران تنگ شده. باید خدمتتون عرض کنم اگرچه دلم برای آدمهایی که دوستشون دارم (خیلی زیاد) و توی ایران هستند تنگ شده و اگرچه فوق العاده خوشحال میشدم اگر نوروز رو پیششون بودم ولی دلم برای نوروز توی ایران تنگ نشده. دلیلش خیلی ساده است. من از تعطیلی زیاد بدم میاد. اشتباه نکنید از این که خودم زیاد تعطیلات داشته باشم و مسافرت برم و ... بدم نمیاد. از این بدم میاد که همه جا تعطیل باشه. حالا دلیلش هرچی میخواد باشه: نوروز، کریسمس یا مثل این روزا که داریم به ایستر (Easter Time) نزدیک میشیم و همه هلند دو روز تعطیل رسمی هست و دو روز هم بعدش شنبه و یک شنبه هست و جمعاْ میشه ۴ روز تعطیلی. بنده حقیر در کمال خودخواهی ترجیح میدم که من برم تعطیلات ولی همه جا باز باشه و همه سرکار باشند و ... . خوب چرا؟ به خاطر این که من از شهر سوت و کور بدم میاد. مغازه ها اگر بسته باشند آدم دلش میگیره وقتی میره توی خیابون. حالا نمیدونم ایستر تایم اینجا مغازه ها تعطیل هستند یا نه. ولی نوروز بیشتر مغازه ها توی تهران بسته بودند. یادم نمیره یه سال آخرای تعطیلات نوروز رفته بودم انقلاب کتاب بخرم. یه کتاب معمولی که توی روزای عادی میشه سه سوته پیداش کرد رو نتونستم پیدا کنم. بیشتر مغازه ها تعطیل بودند و تعداد مغازه های باز شاید ۵ تا هم نمیشد. الیته یه ریزه دیر رفته بودم. ولی نه اینقدر که (توی روزای عادی) نتونم اون کتاب رو بخرم.
بگذریم!

